بوی مدینه می آید...

شنبه 17 دی‌ماه سال 1384 ساعت 08:42 ق.ظ

 


    بوی مدینه می آید.

    دل ها بی تاب اند و چشم ها گریان.

     و من چقدر دوست دارم « بقیع » را ببینم و چقدر دلم می خواهد « مدینه » را بغل کنم و چقدر دوست دارم نخل های مدینه را ، کبوتران حرم رسول الله (صلوات الله علیه ) را.

     سه دانگ از بهشت باید همینجا باشد و ما وسعت اینجا را نمی توانیم درک کنیم .

    قدم به شهری گذاشته ایم که روزی پیامبر (ص) ، علی (ع) و فاطمه (س) در آن گام می زدند.

جای پای تمام امامان را در این خاک می توان دید و عطر بال فرشتگان را می شود حس کرد.

اینجا همان جایی است که پیغمبر (ص) در موردش گفته است :

  « در روز قیامت نخستین مکانی که شکافته می شود بقیع است و از آن هفتاد هزار نفر در صحرای محشر حاضر می شوند که چهره هاشان چون ماه شب چهارده می درخشد و بی حساب وارد بهشت می شوند .»

 من کنار چنین خاکی ایستاده ام !!   

وارد بقیع می شوم.بغلدستی ام می گوید: این قبر فاطمه بنت اسد است، مادر علی بن ابیطالب (ع).

آن قبر جلویی قبر عباس عموی پیغمبر (ص) است و آن چهار سنگ، قبر چهار امام معصوم .آن اولی که نزدیکتر از همه به قبر فاطمه است، امام حسن مجتبی (ع) است ؛ یعنی همان کودکی که در دامان پیامبر بزرگ شد و رسول الله(ص) نمی گذاشت یک لحظه بر زمین بماند و همیشه در آغوشش می گرفت. چرا اینجا و چرا این گونه ؟؟؟

  بعد از رحلت پیامبر و شهادت پدر ومادر، وصیت کرده بود او را کنار پیامبر دفن کند اما جنازه را تیر باران کردند و ناچار اینجا دفن شد.

آن دیگری آمام سجاد (ع) است ، پسر برادر . از کربلا آمده بود و هیچ گاه بعد از آن واقعه در زیر سقف نیاسود و همیشه به یاد تشنگی پدر و آن هفتاد و دو تن دیدگانش گریان بود و تقدیر چنین شد که اینک نیز ، آفتاب سنگ مزارش باشد.

آن سنگ سومی قبر خورشید علم است ، امام باقر (ع) و چهارمی امام صادق (ع).....

چه خیال باطلی !!

می خواهم بحر را در کوزه ای بریزم و آن همه عظمت را در چند سطر خلاصه کنم !!!!

                           

                                                                                                        با تلخیص از کتاب « پرستو در قاف »

                                                                                                                سفرنامه ی حج « علیرضا قزوه »

 

نظرات (12)
دوشنبه 19 دی‌ماه سال 1384 ساعت 02:24 ق.ظ
سلام. این روزا دلم داره می ترکه. می ترسم بمیرم و بقیع رو ندیده باشم. حتا اگه درشو هم بسته باشن حتی اگه از اون پله ها که فقط تعریفشو شنیدم هم نذارن برم بالا فقط می خوام برم اون نزدیکیها. حتی اگه فقط بتونم لحظه ای از اونجا رد شم. وقتی زائرا رو می بینم که دارن می رن مکه از حسودی کانال رو عوض می کنم. کی می شه منم برم؟
ممنون که بهم سر می زنی. به روز کردم.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 19 دی‌ماه سال 1384 ساعت 06:32 ب.ظ
امیدوارم زیارت کعبه دل نصیب تمام عاشقان دیدارش بشه .وقتی صبح ها بعد نماز یه طواف ناب و مهدوی انجام میدی بعد هنوز هوا کاملا روشن نشده وبروی کعبه می ایستی و دعای عهد می خونی اون موقع کاملا بوی گل نرگس رو احساس می کنی با تمام وجودت حضور مولا رو حس می کنی و وقتی دعا تموم شد یه حس دیگه داری انگار اصلا مال خودت نیستی می خوای بشینی و فقط و فقط زار بزنی
به وبلاگ منم سر بزنین خوشحال می شم
موفق و پیروز باشید
امتیاز: 0 0
جمعه 23 دی‌ماه سال 1384 ساعت 07:58 ب.ظ
بسم رب المهدی ارواحنا فداه ...
سلام و درود بر منتظر حضرتش

حج ، همه نشانی اوست ...
برای ما ،
اگر بی نشانه شده باشیم.

التماس دعای فرج... یاعلی
امتیاز: 0 0
شنبه 24 دی‌ماه سال 1384 ساعت 09:25 ق.ظ
بسم رب المهدی ارواحنا الفداه
سلام بر مهدی فاطمه سلام بر منتظر حضرتش

این روزها همه اش همه جاصحبت از بهشت روی زمین است دل ها بیتابند و چشم ها گریان
بوی مدینه می آید و من چقدر دلتنگم ...

عیدی که گذشت و عیدی که در راه است بر شما مبارک
التماس دعای فرج ... به امید ظهور
امتیاز: 0 0
دوشنبه 26 دی‌ماه سال 1384 ساعت 12:35 ب.ظ
سلام خسته نباشین
عیدتان مبارک
وب جالبی دارین اولین باره که به وبت میام موفق باشین به ماهم سر بزن
یا علی مدد
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 29 دی‌ماه سال 1384 ساعت 12:21 ق.ظ
بنام خدا....سلام عید ولایت برعاشقان مبارک.

التماس دعا

به امید ظهور

درپناه حق
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 29 دی‌ماه سال 1384 ساعت 07:30 ق.ظ

بسم رب المهدی ارواحنا الفداه

سلام بر مهدی فاطمه سلام بر منتظر حضرتش

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیر المومنین و الائمة علیهم السلام

عید غدیر،عید الله اکبر،عید آل محمد علیهم السلام، زیبا ترین روز خدا، روز اکرام بشریت به کامل شدن دین ونزول تمام نعمت خدا، را به محضر مقدس کاملترین انسان زمانمان حضرت ولی عصر(عج) و بر تمام عاشقان و رهروان کوی دوست از جمله شما بزرگوار تبریک عرض می کنم.

چراااااااااااااااااااا شمیم ظهور به روز نشده!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

التماس دعای فرج... به امید غدیر دوباره . غدیر موعود
به امید ظهور
امتیاز: 0 0
شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1384 ساعت 12:54 ب.ظ
سلام .
خوب هستید؟
از خدا می خوام قسمت همه عاشقانش کنه زیارت بقیع را .
یه زیارتی که /آقامون در کنارمون باشه . یک زیارت سیر در کنار قبر مادرشون . انشا الله.
اپم دوست داشتی بیا

امتیاز: 0 0
دوشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1384 ساعت 07:13 ب.ظ
بسم رب المهدی (عج).../باز هم محرم دیگری از راه رسید و تصویری از بزرگترین مصیبت ممکن، پهنه‌ی جوامع انسانی را سیاه پوش کرده است و چنان آتشی از عشق او در دل ما شعله ور شده است که هیچ آبی تهدیدگر شراره‌های آن به سردی و خاموشی نیست.
و اکنون در آستانه ماه محرم، در غم وعزای سرور و سالار شهیدان کربلا گریانیم و دلخوش به روزی هستیم که موعودمان پشت بر دیوار کعبه دهد و با صدایی که در تمام عالم شنیده شود بانگ برآرد که : ((الا یا اهل العالم... انا امام القائم...انا صمصام المنتقم... اِنّ جَدّی حُسین قتلوهُ عطشانا... انّ جدی الحسین طرحوه عریانا...انّ جدی حسین سهقوهُ عریانا...))
و از نهان جان خویش آه برمی‌آوریم و دعا می‌کنیم که :
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَیهِ وَ قَرِّب بُعدَهُ وَ اَنجِر وَعدَهُ وَ اَوفِ عَهدَهُ.
بار الها بر او درود فرست و دوری او را نزدیک کن و وعده‌اش را برسان و به عهدش وفا فرما.
/به روزیم و منتظر/ در انتظار ظهور آفتاب مهر/

امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 11 بهمن‌ماه سال 1384 ساعت 01:37 ب.ظ
منهم فرارسیدن ایام سوگواری را به شما تسلیت می گویم.
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 12 بهمن‌ماه سال 1384 ساعت 02:06 ب.ظ
یا حق ... سلام ... گرچه مال یه ماه پیشه ولی من که واقعا ْ لذت بردم ... امیدوارم موفق باشی ... تنت سلامت و دلت با صفا ... یا علی مددی ... والسلام علی من اتبع الهدی
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 12 بهمن‌ماه سال 1384 ساعت 02:38 ب.ظ
روزی اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی ها نشسته بود . مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی نهایت شیفته ی زیبایی و شکوه دسته گل پیرمرد شده بود و لحظه ای از آن چشم بر نمی داشت . زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید . قبل از توقف اتوبوس در استگاه پیرمرد از جا برخاست . به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم که تو عاشق این گلها شده ای . آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.)) دخترک با خوشحالی گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه ی آرمگاه خصوصی در آن سوی خیابان رفت و کنار نرده ی در ورودی نشست .همین!!
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد